راه ترقی - ورزش 3 /در پایان نخستین ماجراجویی اروپایی کریستال پالاس در یک رقابت بزرگ قارهای، امشب یک فینال در انتظار این تیم است.
دل توی دل هواداران پالاس نیست. اما هر اتفاقی که در بازی این هفته مقابل رایو وایکانو در لایپزیگ رخ دهد، برای بسیاری از هواداران، این ماجراجویی شامل ۱۷ مسابقه تجربهای فراموشنشدنی بوده است؛ سفری که از نروژ تا لهستان، از فرانسه تا قبرس و از بالکان تا ایرلند را در بر گرفت.
در طول این مسیر، پالاس به فردریکستاد در نروژ رفت، سپس در مراحل بعدی مقابل دینامو کییف در لهستان، استراسبورگ در فرانسه و شلبورن در دوبلین قرار گرفت. بعد نوبت به زرینیسکی موستار در بوسنی و هرزگوین رسید و سپس سفر دور و دراز به قبرس برای دیدار با آاِک لارناکا. در مراحل حذفی هم فیورنتینا در ایتالیا و شاختار دونتسک دوباره در لهستان حریفان آنها شدند.
برای هوادارانی که در هر سفر حضور داشتند، این مسیر ترکیبی بود از لحظات درخشان در زمین و ماجراجوییهای گاهی سخت و پرتنش بیرون از آن. تجربههایی از شادی و همبستگی گرفته تا برخوردهای سخت پلیس، تأخیرهای طولانی و فضاهای گاه خصمانه در برخی ورزشگاهها.
با این حال، برای بسیاری از هواداران، این سفر چیزی فراتر از فوتبال بود؛ نوعی تجربه جمعی، شکلگیری یک جامعه موقت از هواداران که در شهرهای مختلف اروپا کنار هم ایستادند و تیمشان را دنبال کردند، حتی وقتی شرایط مالی و سفرها آسان نبود.
چند نفر از این هواداران از تجربههای شخصیشان در این مسیر طولانی میگویند؛ از لحظات درخشان تا سختیها، از دوستیها تا برخوردهای تلخ با پلیس و سفرهای پیچیده و پرهزینه.
نشریه اتلتیک با تعدادی از هوادارانی گفتوگو کرده که در تکتک مسابقات اروپایی پالاس حضور داشتهاند.

امیلی کین، ۳۲ ساله: «اصلاً نگاه نکردهام چقدر خرج کردهام»
من انتظار نداشتم به فردریکستاد بروم، چون خیلی ناگهانی شد، اما در لحظه و بدون برنامه رفتم چون با خودم فکر کردم: «شاید دیگر هیچوقت چنین فرصتی پیش نیاید.»
این سفر با هر مسابقه بزرگتر و جدیتر میشد. به لارناکا رفتیم با این تصور که قرار است کمی آفتاب بگیریم یا کنار ساحل برویم، اما بیشتر زمان باران میبارید. درست زمانی که وقت اضافه شروع شد، آسمان کاملاً باز شد و باران شدیدی گرفت. هواداران پالاس با کاپشن و پانچو بودند و در سمت هواداران لارناکا، صدها چتر ناگهان باز شد. مردم به هم اشاره میکردند و میخندیدند. صحنه واقعاً مضحک به نظر میرسی، یک بخش پر از رنگ و نگار و پرجنبوجوش که میزبان اولتراها بود و حالا پر از چتر شده بود.
در موستار، با مردم در سمت شرقی شهر صحبت کردیم، هواداران وِلِژ که رقبای زرینیسکی هستند. آنجا واقعاً جالب بود چون تاریخچهاش پیچیدهتر از یک رقابت معمولی محلی است. به ما گفته بودند به آن سمت نرویم و ممکن است دردسر ایجاد شود، اما همه بهشدت مهماننواز بودند، با علاقه درباره پالاس میپرسیدند، از فوتبال هیجانزده بودند و دنبال شال و استیکر میگشتند.
حتی وقتی کسی مستقیم با تو حرف نمیزد، با هایفایو، تکان دادن سر، دست زدن یا نزدیک شدن برای صحبت کردن ارتباط برقرار میکرد. مردم در حالی که شالها و پیراهنهایشان را پوشیده بودند در شهر راه میرفتند. این تجربه خیلی خوبی بود؛ دیدن آدمهای جدید و گفتگوهایی که اگر در خانه بنشینی هرگز اتفاق نمیافتد.

چند «اتفاق» هم در این سفرها رخ داده است. در استراسبورگ پلیس ما را متوقف کرد و بعد به سمت ایستگاه تراموا هدایتمان کرد. چند نفر سعی کردند از جمع جدا شوند و پلیس به آنها اسپری فلفل زد و در نتیجه بقیه ما هم سوزش اسپری را در صورتمان احساس کردیم. برخوردشان واقعاً خشن بود.
بار اولی که به لهستان رفتیم، مشکل خاصی از نظر پلیس وجود نداشت، اما در کراکوف (برای بازی شاختار) ما را داخل نگه داشتند و بعد از مدت طولانی فقط اجازه دادند یکییکی خارج شویم؛ آن هم در حالی که مجبور بودیم از راهرویی عبور کنیم که پلیسها دو طرفش ایستاده بودند و سپرهای ضدشورششان را به هم میکوبیدند. حدود یک ساعت و ۴۵ دقیقه طول کشید تا به مرکز شهر برگردیم.
این اتفاقات بعد از بازی کمی حالوهوای آدم را خراب میکند، اما همه آرامش خودشان را حفظ کردند و کسی واکنش تندی نشان نداد، با اینکه انگار شرایط طوری بود که میخواستند واکنشی بگیرند.
فیورنتینا احتمالاً اولین جایی بود که با خودم فکر کردم شاید نروم، چون سفر به فلورانس ارزان نیست و احتمال گرفتن بلیت هم کم به نظر میرسید. اما اگر آن یکی را از دست میدادم، دیگر همه بازیها را نرفته بودم و این حس درستی نداشت. بعضی وقتها آدم حس میکند باید «کل مجموعه» را کامل کند.
آدمها میروند چون هنوز بخشی از تجربه است. دیدن بازی عالی است، اما پیشدرآمد، فضای قبل و بعد از مسابقه هم کاملاً ارزش تجربه کردن دارد. من اصلاً نگاه نکردهام چقدر خرج کردهام و هم قرار هم نیست نگاه کنم. خوششانس هستم که توان مالیاش را دارم. بخشی از چیزی که این تجربه را فوقالعاده کرده، دیدن این همه آدم در سفرهاست؛ آن هم در زمانی که از نظر مالی برای خیلیها شرایط سادهای نیست.
کریس کلارک، ۴۶ ساله: «همبستگی و دوستی با هواداران اوکراینی زیبا بود»
ما قبلاً به شوخی میخواندیم «داریم میریم یه تور اروپایی»، و هیچوقت فکر نمیکردم واقعاً چنین چیزی اتفاق بیفتد.
نوعی بدبینی در بین هواداران پالاس وجود دارد؛ هم به خاطر تاریخچه عملکرد باشگاه و هم به خاطر اینکه حتی وقتی قوانین هم تغییر میکند، معمولاً باز بدشانسی سراغمان میآید. من انتظار نتایج یا عملکردهای خاصی نداشتم، بنابراین این سفرها را به چشم مجموعهای از سفرهای کوتاه و لذتبخش نگاه کردم. و همین هم ش و حتی بیشتر از آن.

موستار جای خاصی بود که هنوز زخمهای جنگ را با خود دارد. دیدار با آدمهای جالب از جوامع مختلف که با صداقت، شرافت و وقار درباره تاریخ کشورشان صحبت میکردند؛ دیدگاههایی که لزوماً بین این جوامع مشترک نبود. با این حال، مردم آنجا بسیار مهماننواز بودند.
حضور در میدان لوبلین و دیدن اینکه هواداران دینامو با هواداران پالاس قاطی میشوند، با هم دست میدهند، شالها را عوض میکنند و عکس میگیرند واقعاً شگفتانگیز بود. فضای آن میدان فوقالعاده بود و این اشتراک میان هواداران پالاس با آن همه شادی و هیجان، و هواداران اوکراینی، نوعی همبستگی و دوستی زیبا ایجاد کرده بود. امیدوارم این پیوندها بین ما و همه هواداران کشورهای مختلف ماندگار بماند.
شعاری درباره ژان-فیلیپ ماتتا و «سرنگون کردن پهپادهای روسی» شاید کمی بیسلیقه بود، اما با این حال بهیادماندنی بود.
من همیشه تحقیق میکنم. خوششانس هستم که میتوانم یکی دو روز به سفرها اضافه کنم و از مکانهای تاریخی یا مراکز فرهنگی بازدید کنم؛ بخشی از آن معماری است، بخشی فرهنگ و بخشی هم غذا.
دیوانهوارترین مسیر سفری که دارم انجام میدهم همین سفر رفت و برگشت به لایپزیش است: یورواستار تا بروکسل، پرواز از آنجا به برلین و بعد قطار. بعد دوباره به برلین برمیگردم و از آنجا به بیرمنگام پرواز میکنم چون ارزانتر است.
این سفر حدود ۱۰۰۰ پوند هزینه دارد، اما نمیخواهم بدانم مجموعش چقدر شده، هرچند با هیچ پولی آن را عوض نمیکنم. این دیدگاه را داشتم که چنین چیزی احتمالاً فقط یکبار در زندگی رخ میدهد؛ واقعاً غیرقابلاز دستدادن بود.
لیام دو، ۳۰ ساله: «همهچیز غیرواقعی به نظر میرسد»
همهچیز انگار غیرواقعی بوده، اما حتی از انتظارها هم فراتر رفته؛ سفر به کشورهای مختلف همراه با آدمهایی همفکر و هممسیر.
حتی در فرودگاه هم به افرادی برمیخوردم که در بازیهای لیگ برتر دیده بودم اما هیچوقت واقعاً با آنها آشنا نشده بودم. با هم وقت میگذراندیم و غذا میخوردیم.
اما در موستار، واقعاً سعی کردم فضا را عمیقتر درک کنم. آنها ۳۰ سال پیش از جنگ بیرون آمدهاند و من یک تور رفتم که عملاً تبدیل به یک درس تاریخی شد. از نظر فرهنگی، بیشترین چیزی که دیدم همان بوسنی بوو. سرایووو و موستار، و دیدن پل معروفش. زمان زیادی هم برای کارهای شخصی داشتم.

مردم محلی در هر کشور فوقالعاده گرم و مهماننواز بودند.
ما به جاهایی سفر کردیم که معمولاً هرگز به آنها نمیرفتیم. آدم از منطقه امن خودش بیرون میآید، با دیگران حس رفاقت میسازد و با گروه بزرگتری آشنا میشود که در هر سفر خارج از خانه دوباره آنها را میبینی؛ چه روی صندلیهای روبهرویی در قطار، چه در بارها. من میتوانم به حدود ۱۵۰ نفر سلام کنم که شاید اسمشان را ندانم، اما با هم مینشینیم و غذا میخوریم.
این مسیر اروپایی تا حدی بازتاب مسیر خود اولیور گلاسنر در طول فصل است. ما فولام را شکست دادیم و در دسامبر به رتبه چهارم جدول رسیدیم، بعد در همان پنجشنبه، تا نیمه اول ۳-۰ جلو بودیم و در بازی مقابل شلبورن اسم او را با آهنگ «Last Christmas» میخواندیم. آن لحظه در اوج دنیا بودیم. اما هفت هفته بعد، در بدترین شرایط ممکن قرار گرفتیم؛ هیچ بازی دیگری را نبردیم. گلاسنر چندین بار واکنشهای تند نشان داد، بازیکنان را مقصر دانست و حتی علناً از رفتن حرف زد و ما هم برای بردن یک تیم نسبتاً متوسط به نام زرینیسکی به مشکل خورده بودیم.
این نشان میدهد فوتبال چقدر غیرقابلپیشبینی است. آدم از خودش میپرسد چرا نمیتواند یک تیم محلی فنلاندی یا یک تیم بوسنیایی را شکست دهد. ما یک مسیر پر فراز و نشیب از اوج تا سقوط شدید را تجربه کردهایم. اگر این فصل را با قهرمانی دوباره او تمام کنیم، دوباره در اوج خواهیم بود.
اما این تجربه واقعاً خاص بوده است. برد مقابل دینامو کییف یک لحظه باورنکردنی بود. قدم زدن کنار ساحل در لارناکا کنار دریای مدیترانه، روز بعد از بازیای که ما را به یکچهارم نهایی رساند… چه کسی یک سال قبل چنین چیزی را تصور میکرد؟ همین لحظههای کوچک هستند که این تجربه را ویژهتر میکنند و به آن معنا میدهند.
رفتن با همان گروه آدمها باعث میشود دوستیهایی برای یک عمر شکل بگیرد و بتوانی همه این مسیر را دوباره هم تکرار کنی. رفتن به یک تور اروپایی معمولاً در انحصار باشگاههایی مثل لیورپول، منچستریونایتد و چلسی است، نه یک کریستال پالاس کوچک.
برای همین این کار را کردم. هیچوقت فراموشش نخواهم کرد.
بازار